![]() |
![]() |
|
|
آزادم و رها ام چون ابر در بهاران
گهی پر از هیاهو گهی نسیم آرام
روان چو برگی در آب به سوی خانه یار
مست و جوان و سرخوش چو ببر کوهساران
گویم مدام با خود که زندگی چه زیباست
گر قدر عمر بدانی او را ندی تو بر باد
اتلاف هر لحظه اش جبران ندارد ای دوست
قدر دقائق بدان خود را نکن تو محبوس
آزاد باش و خود را در دست باد رها کن
افسار راه خود را از بدیها جدا کن
شکر ایزد به جای آر که ناسپاسی گناست
زرسم ما نباشد جانا غرور نارواست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:53 توسط شادی |
|
پنداشتی
چون کوه . کوه خامش دمسردم ؟
بی درد سنگ ساکت بی دردم ؟
نی ..
قله ام
بلندترین قله غرور .
اینک درون سینه من التهاب هاست هر گز گمان مبر شد خاطرات تلخ
فراموشم
هر چند نستوه کوه ساکت وسردم
-لیک
اتشفشان مرده خاموشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:51 توسط شادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بچه های ایرونی کوچه ی تنهایی مشق عشق نسیم ارزوهای جاودانه آرشیو پیوندهای روزانه |