![]() |
![]() |
|
|
در آسمان
دوچيز افسونم مي كند
آبي بي كران
وخدا
آن را مي بينم
ومي دانم كه نيست
او را نمي بينم
ومي دانم كه هست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:55 توسط شادی |
|
|
ای داد
ای داد دوباره کار دل مشکل شد
نتوان نفسی زحال دل غافل شد
عشقی که به چند خون دل حاصل شد
پامال سبکسران سنکین د ل شد ...................................................................... چشمان سخنگو
از بس که غم تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه فراموشم کرد
یک سینه سخن به در گهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
.......................................................................
مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به
هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر
كن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 21:35 توسط شادی |
|
دختری را می شناسم که هر شب
برای ستا ره ها شعر می خواند و آنها به او زبان آسمونی می آموزند
روزی پرسیدم
دیشب چه واژه ای آموختی ؟
شرمنده نگاهم کرد و
چشمک زد ............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:53 توسط شادی |
|
با امدنت فریبم دادی
یا با رفتنت؟
کاش تو را هرگز نمی دیدم
تا همیشه سراغت را
از فرشتگان می گرفتم
تا تلخ ترین شعرم را هر گز
در گوش خدا نمی خواندم
کاش تو را هرگز نمی دیدم
نه بغضی در گلویم بود
نه این دل شدگی
ونه مشتی شعر (واهه آرمن )
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 22:17 توسط شادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بچه های ایرونی کوچه ی تنهایی مشق عشق نسیم ارزوهای جاودانه آرشیو پیوندهای روزانه |