![]() |
![]() |
|
دو دوست با پای پیاده در صحرایی سفر می کردند . آن دو در طول
سفر با یکدیگر
حرفشان شد ویکی به دیگری سیلی زد.آن که سیلی
خورده بود خیلی دردش آمد اما بی آنکه حرفی بزند روی شن نوشت:
((امروز
بهترین دوستم به من سیلی زد.)) دو دوست آنقدر پیاده
رفتند تا به یک آبادی زسیدند . سپس تصمیم گرفتند آب تنی کنند .
دوستی که سیلی
خورده بود در گل ولای گیر کرد و چیزی نمانده
بود غرق شود اما دوستش او را نجات داد . دوست نجات یافته پس از
اینکه حالش
جا آمد روی سنگ حک کرد :((امروز بهترین دوستم
زندگی من را نجات داد .)) دوستی که سیلی زده بود پرسید : موقعی که
تو را زدم
روی شن نوشتی و اکنون که ترا نجات دادم روی
سنگ؟. دوست دیگر پاسخ داد :وقتی کسی به ما صدمه می زند باید
روی شن نوشت
تا باد آن را پاک کند. اما وقتی کسی کاره خوبی
برای ما انجام میدهد باید روی سنگ حک کرد تا باد هرگز نتواند آنرا
پاک کند.
((یاد بگیریم بدی ها را روی شن و بنویسیم و خوبی ها را روی سنگ)
ومن بدی هاش رو روی شن نوشتم وخوبیهاش را روی سنگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 23:56 توسط شادی |
|
آسمان لحظه به لحظه تیره تر می شود وشب می آید تا حضورش را
رسما اعلام کند
ومن دلم به اندازه سیاهی همین آسمان تیره وتاره
واضطرابی نا شناس وغریب تمام وجودم را پر کرده
با خودم به تمام این اتفاقاتی که در این چند ماه گذشته اتفاق افتاده فکر
می کنم
ودوقطره اشک از چشمم می جوشد ونم اشک بر گونه هایم برق می زند
آهای خدا جونم نمی خواهم ناشکری کنم ولی خدا تو که پایان قصه ما
را
تو که خودت می دونستی پس می گذاشتی اون خلا ادامه داشته باشه نه
این که
دوباره ببینمش
یادته اولین روزی که بعد از این سالها دیدمش چه حالی بودم تمام
خاطرات برام
زنده شد
یاد اون روزی افتادم که بهم اون یادگاری را داده بو د من توی این
سالها از اون به
خوبی نگه داری کرده بودم ولی حالا ........
خدا یا یادت می یاد اون روز که بهم گفت من کسی را که دوست بدارم
حاضر نیستم
ناراحتیش را ببینم و..... حالا کجاست که ببینه من دارم چه زجری می
کشم
می دونم زمانه ..... که زبان گشودن به گلایه از تو کار بیهوده ای
است کاری که
نباید می شد شده است وسهم من از این مصیببت .........از دست
دادن اون بود
تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست
چینی شکسته دل دیگه پیوند زدنی نیست
منت جدایی بهتر است ااز غصه بی وفایی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 0:25 توسط شادی |
|
|
اگر می دونستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
وباهام حرف
می زدی وبا تمامی وجودت عشق را فریادمی زدی
اگر می دونستی که چقدر دوستت دارم چشمهات را می شستی و نمی
گذاشتی
چشمهام اینجوری بارونی باشه
اگر می دونستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد به من می
دوختی تا من با
سکوت نگاه تو
دروازهای یک عشق زمینی وبچگی را با خودم به عرش خداوند ببرم
و....ای کاش
می دونستی
ای کاش می دونستی چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی
گرچه خانه شیطان شایسته ویرانی است
اگر می دونستی چقدر دوستت دارم لحظه ای من را نمی ازردی که این
غریبه ی
تنها جز نگاه معصومت پنجرهای وجز
عشقت بهانه ای برای زیستن نداره
ای کاش می دونستی که چقدر دوستت دارم اون وقت همه چیز را فدا
نمی کردی
همه اون چیز های که یک عمر به خاطرش رنج کشیدی
وبه خاطرش سالها گریستی
اگر می دونستی که چقدر دوستت دارم همه اون چیزهایی که در بندت
کشیدند را
رها میکردی
غرورت را .... قلبت را .... حرفت را ....
ای کاش می دونستی ومن را از این غذاب رها می کردی ...ولی به
قول سیاوش
کاش میشد اما نمی شه نمی شه این مرام روزگاره رفتنت همیشگی بود
اما ...........
وای کاش این مطالب را می خوندی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 21:31 توسط شادی |
|
|
در عرض یک دقیقه میشه یک نفر را خرد کنی
در عرض یکساعت میشه یکی را دوست داشت
در عرض یک روز میشه عاشق شد
ولی ......یک عمر طول می کشه تا کسی را فراموش کنی
آره خاطرات را نمی تونه ادم به این زودی فراموشش کنه آه خاطرات
گاهی دوست دارم خاطرات را حتی شیرینش را درون گونی بیندازم ودر بیابان
فراموشی با بنزین نفرت وکبریت جنون اتش بزنمشون .....اخ اگه می
شد چی می شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 22:10 توسط شادی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بچه های ایرونی کوچه ی تنهایی مشق عشق نسیم ارزوهای جاودانه آرشیو پیوندهای روزانه |